این گزارش، روایت تکان دهنده یک شاهد عینی است از آنچه در دیماه ۱۴۰۴ در بخشهایی از شهرهای تهران، گرگان و بابل رخ داد. بدیهی است که این شاهد در تمام خیابانهای تهران حضور نداشته و تنها آنچه را با چشم خود دیده، بیان کرده است.
برای من، هر یک از این شهادتهای عینی همچون تکهای از یک پازل اند، پازلی که کنار هم گذاشتن آنها میتواند تصویری نزدیکتر به واقعیتِ آنچه گذشته است، به ما بدهد.
پیشاپیش از دوستان پوزش میخواهم که فحاشیهای لمپن وار و کریه نیروهای سرکوب را عیناً نقل میکنم. اما باور دارم که در همین کلمات، حقیقتی تکاندهنده نهفته است.
برای من، دو نکته بیش از همه شوکآور بود:
نخست، میزان خشونت، وحشیگری و سرکوبی که اعمال شد؛
و دوم، شباهت حیرتآور لمپنیسم این قاتلان با منطق و ادبیات جنسیتیای است که گاه از دهان برخی سلطنتطلبان و هواداران پهلوی خارج میشود، بیآنکه بهروشنی و صراحت از سوی دیگران محکوم گردد.
این بخش از سلطنتطلبان همانهایی هستند که ما به آنها "شعبان بیمخ" میگوییم. شاخصهی این جماعت، نوعی لمپنیسم است که از نظر ماهیت، تفاوتی با لمپنیسم پاسداران جمهوری اسلامی ندارد. یعنی کسانی که اگر قدرت به دستشان بیفتد، توان و آمادگی انجام همین رفتارها و ارتکاب همین جنایات را خواهند داشت.
آنچه میخوانید، بخش نخست این گزارش است که به همت دوست عزیز، کامیار لاری، ثبت و منتشر شده است. لینک مطلب در صفحهی کامیار عزیز، در پایین این نوشته آمده است.
عاطفه اقبال - 31 ژانویه 2026
روایت شاهد عینی :
تهران هر کسی رو میدیدی در حال فحش دادن به رژیم و خامنه ای بود. داروهای پدر را به قیمتهای نجومی باور نکردنی خریدم. برای خرد کردن آخرین اسکناسهای یورو با بچه ها به خیابون رفتیم. اصلا راه رفتن تو خیابون یک حال دیگه ای داشت. من هول و هراس شالم رو داشتم و همه بمن میخندیدند. به سمت ایستگاه مترو میرفتیم قاطی جمیعت, ملت کوپه کوپه راه میرفتند و شعار میدادن. تظاهرات نبود ولی بود, همدلی و صلابت در چهره ها بود.
فکر میکردم چه کسی این شعارها رو درست میکنه! "تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود"... "مرگ بر دیکتاتور" و... وقتی - شعار- "مرگ بر خامنهای" شروع میشد، خیابون میلرزید. همه از ته دل فریاد میزدند. تو گویی خشم و تحقیر ۴۳ سال با مرگ بر خامنهای قابل تحملتر میشد. چند بار شعار "جاوید شاه " داده شد. ولی جمیعت همراهی نکرد. چند ساعت در خیابان بودیم و همه جا روحیه بالا و یک جوری شادی بود.
یکدفعه یک ولوله تو جمیعت پیچید, همه به بالا نگاه میکردند و با انگشت یک پهباد رو نشون میدادن. خیلی بالا بود, یعنی از انجا میتونه کسی رو شناسایی کنه؟
به سمت گرگان حرکت کردیم, تمام شهرهای بین راهی که ازشون عبور میکردیم شلوغ و تظاهرات بود. ورودی شآهی و بابل سپاه ایست بازرسی دشت ولی همه رو تا ما تونستیم ببینیم رد میکرد و کسی رو نگه نداشتند. شب رسیدیم به گرگان و بعد غذا رفتیم خیابون, شعارها شدیدا علیه خامنه ای و سپاه بود. " بسیجی سپاهی- داعش ما شمایی", چند بار درگیری شد ولی ملت ایستادن و مقابله کردن. گاز اشک آور و عجیب بود رنگ زرد و نارنجی کم رنگ داشت و تمامی گلو وحشتناک میسوخت. ملت لاستیک و هر چیز دیگه که میشد آتیش میزدن و خیابون تقریبا دست مردم بود. صحبت بود که نزدیک فرمانداری به مردم شلیک کردند و چند نفر مجروح شدند. ما- نفر- مجروح با شلیک اسلحه ندیدیم. همه جا صحبت از شلیک به مردم و کشته شدن صدها نفر در ایلام, آبدانان هست. تا نزدیکی های صبح در خیابان بودیم و صحبت از فراخوان در دو شب بعد از ۸ شب در خیابانها است.
ما از بعد از ظهر به خیابان رفتیم, دیگه همه جای گرگان درگیری بود, تمام شهر زیر دود و بوی آتش و گاز اشک آور غرق شده بود. با خودمون غیر از ماسک, کلی آب, وسایل ضروری دیگر برای پانسمان و غیره داشتیم. موتوری ها به صورت گله یی وارد میشند و دو سر کوچه ها رو میبندند و شروع به شلیک و کتک زدن میکنن. مردم به هم کمک میکنن, درها رو باز میزارن ولی اینها خیلی وحشین مخصوصا جوری با باتون و لگد مینزنن که امکان نداره بتونم توصیف کنم, فحشهای رکیک که قابل بیان کردن نیست لحظه یی قطع نمیشه.
از دخترها نفرت دارند و وقتی اونها به زمین می افتن، لگد میزنن به صورت و سرها مثل توپ فوتبال با تمام قدرت میزنن. مهین ساچمه خورده به کمرش و خون میاد, سعی میکنم پانسمانش کنم و از جمعیت غافل شدیم حالا ما کنار یه مغازه گیر افتادیم, با موتورها به ما رسیدن و ما رو دوره کردن. از فاصله دو متری به ما شلیک کردن, پروین کنارم افتاده زمین, صورتش پر از خونه شده, من گردن و شونه ام میسوزه و مطمئنم که اینجا ما رو میکشند.
علی رو زمین افتاده و ۴-۵ نفر بهش به صورت نازنینش لگد میزنن, یکیشون با موتورش از روی بدن دختر خاله جلو عقب میره. فقط سعی میکنیم صورتمون رو با دستها محافظت کنیم. یکی شون خیلی بزرگه, میپره رو کمر لاله و داد میزنه : " جنده خانوما امشب شما نصیب ما شدید. جوری شماها رو از کون بکنیم که تا آخر عمرتون کیر بچه مسلمون رو فراموش نکنید". تمام مدت ما پنج نفر رو میکوبن و حیدر حیدر میگن.
من فکر میکردم علی بیهوش شده ولی میبینم سعی میکنه از زمین بلند شه و شروع میکنه به شعار دادن. داد میزنم،علی خفه شو ولی صدا از گلوم بیرون نمیاد. ریختن رو سر علی و میکوبنش.
یکدفعه نمیدونم از کجا ۷-۸ دختر و پسر سر میرسن و در چند دقیقه یا حتی چند ثانیه همه چیز بر عکس شد!
غول کثافت از همه بیشتر کتک خورد. آخرین بر دیدمش رو زمین افتاده بود و شلوار و تمام لباسهای تنش رو در آورده بودن و میزدنش. سه تا از موتورهاشون رو آتیش زده بودن و موج جمعیت وحشتناک زیاد بود هر کی رو میدیدم سراپا خشم بود.
شعار " مرگ بر دیکتاتور" " میجنگیم میمیریم ایرانو پس میگیریم" " وای اگر مسلح شویم", شعار خیلی زیاد داده میشد و بنظر میامد که مردم هم همراهی میکنن. میگن در زیراب و بابل، سپاه و کلانتری خلع سلاح و درگیری مسلحانه شروع شده, جمع ما حرکت کردیم سمت فرمانداری. برای لاله و خونریزی زخمش خیلی نگرانم. تو خیابونها در انبوه جمیت به سختی میشه کسی رو دید که تماشاگره, همه سنگ, چوب, میله آهنی خلاصه با چیزی در دستشون به فکر مقابله هستن. دیگه فرار بسه, چند مغازه آتیش گرفته که میگن مال بسیجی یا سپاهی بوده. ماشین پلیس و کامیون ضد شورش وسط خیابون تو آتیش میسوختن. دو تا آمبولانس درب و داغون شده بودن و میگفتن با اونا نیرو میاوردن پشت تظاهرات و یکدفعه میریختن بیرون و به مردم شلیک میکردن. صدای تیر از همه طرف شنیده میشه, علی میگه صدای تفنگ جنگی ژ۳ هست و شاتگان نیست.
لاله حالش بد شده و استفراغ میکنه, درد دستم مدتی شروع شده و دیگه داره غیر قابل تحمل میشه. منصرف شدیم و برگشتیم خونه.
گرگانیها برادرم رو میشناختند و به جای بیمارستان مجروحین رو پیش اون میاوردن. گاراژ خونه، درمانگاه موقت شده, تا صبح مشغول پانسمان زخمها بودیم و گریه امانم نمیده, اینهمه دختر و پسر جوون صورتشون پر از ساچمه! الکل و وسایل پانسمان داره تمام میشه, علی کسی رو فرستاد از داروخونه آشنا، وسایل بیاره. بعد چند ساعت برگشت و گفت جمیعت خیابون رو ول نکرده و تغریبا همه جا درگیری هست. نیروهای فاطمیون با یونیفرم پلنگی دیشب به گرگان رسیدن. چند مسجد، دبیرستان و کودکستان که نیروهای فاطمیون دیشب اونجا بودن رو – مردم- آتیش زده شده. اینها دیگه فقط به صورت شلیک نمیکنن, الان برای کشتن شلیک میکنن. آشنا در داروخانه پیغام داد که به بیمارستان مراجعه نکنید و کد ملی به اونا ندید، چون شب میان سراغتون.
برگشتیم خیابون که سراسر شبیه جنگ خیابونی در فیلم هاست. فقط مردم با سنگ و چوب. اونا با ژ۳ و کلاشینکف. چند نفر دیدم با کوکتل ملوتف سمت فرمانداری میدویدن, خوشحال شدم که دیگه ترس مردم ریخته و دارن به جای فرار حتی حمله میکنن.
"مرگ بر خامنه ایی" " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" " میجنگیم میمیریم ایران رو پس میگیریم" و تک و توک "جاوید شاه" که مردم همراهی میکنن ولی دوباره برمیگردن به شعار "جانم فدای ایران".
تو پیاده رو هستیم که یه گله موتور سوار با ماشین ضد شورش خیابون رو میبندن و شروع میکنن به تیراندازی. جلوی چشمم بچه ها میفتن زمین, در عرض شاید نیم دقیقه ۲۰-۲۵ عزیز که داشتن کنارمون راه میرفتند کشته شدن و جسدشون باقی مونده تو خیابون. ما میخواهیم بلند شیم فرار کنیم ولی گلوله باران قطع نمیشه. گلوله کوله پشتی منو سوراخ میکنه, علی کنارم دراز کشیده, یواش میگه فرار کن من گلوله خوردم, فرار کن. جیغ میکشم . نمیدونم از کجا چند تا کوکتل پرتاب میشه و صف اونا شکسته میشه و یکی علی رو دوش میگیره و فرار میکنیم. صدای گلوله... شبیه میدان جنگ, "مرگ بر دیکتاتور" و "امسال سال خونه سید علی سرنگونه" همه جا میپیچه.
گلوله از کتف علی خارج شده و ما سعی میکنیم خونریزی رو بند بیاریم. از آشنای دایی مادر پیغام میاد برامون که فرار کن, امشب میخوان تمام زندانیهای سیاسی سابق رو دستگیر کنن و کوچکترین اثر زخم یا شرکت در درگیری داشته باشی، دخلت آمده. علی خون زیادی از دست داده, با امکانات همکارانش چند ساعت بعد به شهر دیگری منتقل میشه تا در خانه عمل بشه.
من ۳ روز دیگر پرواز دارم نمیخام برم, مادر التماس میکنه برو. گریه دست از سرم بر نمیداره و گویی انرژی ام بالکل تمام شده. فقط کشته و خون میبینم. اینترنت کاملا قطع شده! فرید با ساچمه در پا برگشته خونه, مادر دعا میکنه, التماس میکنه دیگه بیرون نره. میگه فرمانداری و بسیج رو مردم گرفتن و آتیش زدن.
یه ماشین با ۵ نفر یونیفرم پلنگی در حال فرار توی جوب کنار خیابون گیر میکنه, نمیتونن فرار کنن ولی از تو ماشین چن نفر که نزدیک میشدن رو با گلوله زدن. مردم ماشینو آتیش میزنن, دوتاشون از پنجره بیرون میان, دستاشونو میبرن بالا, میخان تسلیم شن ولی دیر شده. هر ۵ تا کشته میشن.
صبح زود با مامان, بابا و لاله حرکت میکنیم سمت تهران. شهر ساکته ولی اثار شورش ملت همه جا هست. هر ۵۰ متر چند نفر با مسلسل وسط خیابون راه میرن. ایست میدن, سوال جواب, پرواز دارم خارج. به حرمت مامان بابا شاید بی ادبی نکنند. وحشی و وقیح هستن, سرشو میاره تو صندلی عقب. بوی مواد مخدر میپیچه. از لاله میپرسه : " میخای بری خارج چی کار کنی؟ شاید کیرشون کلفتره؟" مادر اعتراض میکنه, میگه : " تو جنده خانوم زر نزن! برین گم شین! "از برخوردشون توی شوک هستیم, خواهرم تماس میگیره, اراک رو فراموش کن, اینجا قتل عام دارن میکنن. از طرف بابل نرید! بابلی ها دو تا کلاتنری آتیش زدن و ۱۲۰-۱۳۰ اسلحه تو مردم پخش شده. جمعه کاملا درگیری مسلحانه بوده. دوباره تماس میگیره از سوادکوه نرید, زیرآبی ها دارن با اسلحه میجنگن.
با هزار مکافات در گریه و زاری رسیدیم تهران. دو روز تهرانم, میترسم برم بیرون, همه جا مامور هست, زندانی ها رو جابجا میکنن, میگن بستگان زندانی های زیراب و پل سفید رو تله انداختند و حدود ۱۰۰ نفرشون رو گرفتند. میگن برای پیگیری زندانی ها باید برید زندان نوشهر, گرگان گفتن به بجنورد و شیروان منتقل کردیم. زندانیهای کرج رو گفتند به فیروزکوه و دماوند برید. نمیفهم چرا اینکارو میکنن؟
چرا تلویزون اینترنشنال اینقدر دروغ میگه؟ تازه الان گفتن باز فراخوان داده بیان خیابون! مردم بیشتر سلاخی میشن, شعار "جاوید شاه" نیست تو خیابون, "مرگ بر ستمگر", "جون میدیم ایرانو پس میگیریم" و این چیزها بود. قرار بود بریم گیشا خونه آشنایی که استارلینک داره, پیغام داد که میترسه و معذوره .
علی زنده هست ولی چندتا همکارهاش دستگیر شدن, یکی رو نصفه شب بعد ۲۰ ساعت که زخمیها رو مداوا کرد دستگیر کردن. کماندویی حمله کردن, دختر کوچیک ۱۱ ساله رو با قنداق تفنگ زدن و به زنش لگد و مشت زدن. خودش رو با کتک و چشمبند بردند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر