۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

قاتلی دیگر درگذشت! - به بهانه مرگ موسوی اردبیلی



دیروز در خبرها آمده بود که موسوی اردبیلی در 91 سالگی  با سکته قلبی به کما رفت. امروز خبر آمد که تمام کرده است.  نام او برای من یادآور خاطراتی از گذشته است. یادم می آید اواخر بهار سال 57 مهدی بازرگان در خیابانی نزدیک به امیرآباد تهران قرار بود سخنرانی کند. از آن گردهم آیی هایی بود که آنزمان درگوشی به هم میگفتیم و هر بار نیز با هجوم ماموران ساواک و گارد همه  پراکنده و عده ای دستگیر می شدند. آنروز نیز من و برادرم عارف که به تازگی از آمریکا تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرده و به ایران بازگشته بود، به این گردهم آیی رفتیم. یادم هست که مراسم عقد یکی از پسرخاله هایم در همان روز برگزار میشد،  مادر و پدر ما را در خیابان امیریه به خواست خودمان پیاده کردند و خودشان به مراسم رفتند. جمعیت در ابتدا زیاد نبود، اما کم کم بر آن افزوده میشد. هر چه ایستادیم از بازرگان خبری نشد، از قرار نگذاشته بودند که بیاید.  بالاخره با هجوم گارد و پرتاب گاز اشک آور همه پراکنده شدیم ولی  بگیر و ببند و درگیری تا خیابانهای بالاتر و تا اواخر شب ادامه داشت. من و چند تنی در حین فرار به مسجد امیرالمومنین در خیابان امیرآباد رسیدیم . به داخل مسجد رفتیم تا خودمان را در میان جمعیتی که آنجا بودند، جا بزنیم. آخوند پیشنمازی که بعد فهمیدم موسوی اردبیلی است، به نظر میرسید با دیدن ما که با حالتی پریشان به داخل مسجد پناه آورده بودیم، هول شده است.  در این میان  یکی از نفراتی که آنجا بود به سرعت جلو آمد و ما را به اطاقی در مسجد برد تا زمانی که آبها از آسیاب بیفتد، پنهان شویم. شب از نیمه گذشته بود که بیرون آمدیم و من به خانه آمدم. عارف زودتر  به خانه بازگشته بود و پدر و مادر نگران مقابل خانه در انتظار من ایستاده بودند. قبل از آن موسوی اردبیلی را نمی شناختم و نامش را نشنیده بودم. آنجا فهمیدم که پیشنماز مسجد امیرالمومنین است. آنروز هنوز نمیدانستم که این پیشنماز روزی قدرت تصمیم گیری در مورد جان عزیزان و یاران مرا خواهد داشت! او هنوز یک پیشنماز ساده بود!

بعدها بود که با شنیدن خاطرات مادر بیشتر با او آشنا شدم! دایی مادرم که ما او را حاج صمدی صدا می زدیم،  قبل از انقلاب سال 57 با موسوی اردبیلی رابطه خوبی داشت و  او به همراه دیگرانی از این قماش به خانه دایی رفت و آمد داشتند. بعد از انقلاب سال 57 موسوی اردبیلی بسرعت تبدیل شد به یکی از پایه های جمهوری اسلامی. در ابتدا به دستور خمینی عضو شورای انقلاب و دادستان کل کشور شد و بعد بجای بهشتی به ریاست دیوان عالی کشور و شورای عالی قضایی جمهوری اسلامی رسید. از آن تازه بدوران رسیده هایی که یکشبه به یمن انقلاب از پیشنمازی به بالاترین مقام قضایی در جمهوری اسلامی رسیده و خدا را هم بنده نبود. البته موسوی اردبیلی هم  بعدها در حسرت دوران طلایی! امام راحل! خود را منتقد اصلاح طلب نامید! و خواهان انتقاد از خود، روحانیون  شد! گویا که با انتقاد، اینهمه خون بر زمین ریخته شده پاک خواهد شد!

مادر تعریف میکند: وقتی مهدی پسر 24 ساله دایی صمدی در سال 60 دستگیر شد و در معرض اعدام قرار گرفت، . دایی به اعتبار آشنایی قدیمی اش با موسوی اردبیلی به سراغ او  می رود تا شاید بتواند توسط او مهدی را نجات دهد. اما در جواب درخواست ملاقات دایی صمدی، موسوی اردبیلی بسادگی و با وقاحت تمام گفته بود : " من صمدی نمی شناسم" !! " مهدی حاج صمدی "  در روز 14 شهریور 60 در زندان اوین تیرباران شد. علیرضا برادر بزرگتر مهدی نیز به همراه همسرش مریم گلزاده غفوری در حالی که فقط یکسال از ازدواجشان می گذشت، در بهار 61 دستگیر شدند و به زیر شکنجه رفتند. بعدها علیرضا به حبس ابد محکوم شد. زمانی که به مادر او خبر محکومیت ابد علیرضا را دادند.  مادر که پسر کوچکش مهدی را از دست داده بود. این غم را تحمل نکرد و با سکته قلبی از دنیا رفت. او نمیدانست که چندی دیگر علیرضا و همسرش مریم در قتل عام تابستان سال 67 سربدار خواهند شد. دایی صمدی نیز چندی بعد از دنیا رفت.

در زمان قدر قدرتی موسوی اردبیلی بسیاری از جوانان این نسل  بخون نشستند. بسیاری در خاوران خفتند. خانواده ها به عزا نشستند و پدر و مادرهایی که هرگز قد راست نکردند. موسوی اردبیلی در بالاترین مسئولیت قضایی با کشتن جوانان ما خدایی میکرد و چنان بوی قدرت او را مست کرده بود که حتی آنهایی که بارها بر سفره شان نان خورده بود، را نمی شناخت. موسوی اردبیلی قاتل جوانان نسل من است. آنها که آرزوها در دل داشتند و امروز  به دستور او و امامش  در دل خاک خفته اند.  

موسوی اردبیلی در راس شورای عالی قضایی، در نماز جمعه 14 مرداد سال 67 به صراحت از قتل عام زندانیان سیاسی دفاع میکند و میگوید :  " قوه قضایی در فشار بسیار سخت افکار عمومی است که چرا اینها را محاکمه میکنید. اینها که محاکمه ندارند. حکمشان معلوم، موضوعش معلوم، و جزایش نیز معلوم می باشد. قوه قضایی در فشار است که اینها چرا محاکمه میشوند؟ قوه قضایی در فشار است که چرا تمام اینها اعدام نمی شوند.... من به شما حق میدهم و میگویم که اینها نباید عفو شوند..." !! 

آن زمانها موسوی اردبیلی ها، مست قدرت فکر نمیکردند روزی مرگ به سراغ آنها هم خواهد آمد. دیروز با دیدن تصویر او بر روی تخت بیمارستان در حالیکه در کمای مغزی فرو رفته بود با خود این شعر سیف فرغانی را زمزمه کردم  :

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما  نیز  بگذرد

باد خزان  نکبت  ایام  ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

عاطفه اقبال -  30 آبان 95 برابر با 23 نوامبر 2016 
http://eghbalatefeh.blogspot.fr/



۸ نظر:

  1. سپاس از این همه دقت در نوشتن خاطره تاریخی

    پاسخحذف
  2. چه تلخ و چه دردناک است خاطرات دهه شصت. یک جلاد دیگر هم رفت.

    پاسخحذف
  3. اردبیلی از جلادترین کسانی بود که در تاریخ جمهوری اسلامی بسیار انسان را کشت. نفرینش باد! ممنون از شما برای بیان خاطراتتان از آن دوران.

    پاسخحذف
  4. یاد مهدی و علیرضا صمدی به همراه یشهدای مرداد و شهریور سال 67 گرامی باد.

    پاسخحذف
  5. ممنون از اینکه خاطراتتان را با ما در میان میگذارید. آقای اردبیلی را می شناختم کاره ای نبود و همانطور که گفتید پیشنماز مسجد امیرمومنین در امیرآباد بود. بعدها به آب و نان رسید مثل بقیه آنها. درود بر شما مجید

    پاسخحذف
  6. هزاران درود یاد صمدی ها و گلزاده غفوری ها گرامی باد

    پاسخحذف
  7. ناشناس گفت...
    خوب گفتید : عوعوی سگان اینها نیز بگذرد.. ولی جای شماها چقدر در این کوچه ها خالیست. صمدی ها را می شناختم. شما را نیز می شناختم. وقتی همگی رفتید گویا شهر بیکباره خالی شد. یکی از هم کوچه هایی شما در تهران آنروزها

    پاسخحذف